سفر کرده
سفر کرده کجا رفتی
چرا تنها چرا بی من
نگفتی سختِ دلتنگی
نگفتی زودِ این رفتن
به دنبال چه پایانی
خلاف جاده ایستادی
چرا تا عادتت کردم
به فکر رفتن افتادی
چرا باید به تنهایی
دوباره بی تو برگردم
کجای قصه بد بودم
کجای قصه بد کردم
اگرچه نارفیق بودی ولی دوریت نفس گیره
تو خواستی فاصله کم شه
تو دعوت کردی از دستام
من انقدر بی کسی دیدم
که یادم رفته بود تنهام
تو از قعر یه اقیانوس
شکست خورده صدام کردی
حقیقت تو صدات گم بود
خیال کردم که همدردی
ولی هرگز نشد هرگز
مث من از خودم باشی
تو که از ما شدن گفتی
چی شد خواستی که تها شی
تمومش کن همین حالام واسه برگشتنت دیره
اگرچه نارفیق بودی ولی دوریت نفس گیره
تهران خردادماه ۱۳۸۶